تبليغاتX
عشق گمشده


عشق گمشده

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من 

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید 

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید 

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

ارزويم اين بود دور اما قشنگ كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چيره به شفافي صبح به خودم مي گفتم

تا دم پنجره ها راهي نيست،من نمي دانستم

كه چه جرمي داره دستهاي كه تهيست،و چرا بوي تعفن دارد

گل پيري كه به گل خانه نر است

روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم

همه اش رويا بود و خدا ميداند سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:17 توسط علی | |

 

   

 

نه دوست ندارم

تورا دوست ندارم، نه دوست ندارم



اما هنگامي كه نيستي غمگينم



و به آسمان آبي بالا سرت و اختراني كه تورا ميبينن رشك ميبرم



تورا دوست ندارم، اما نميدانم چرا!!



آنچه ميكني در نظرم بي همتا جلو ميكند



بارها در تنهايي از خودم پرسيدم



چرا آنهايي كه دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستن؟؟؟



تورا دوست ندارم



اما هنگامي كه نيستي از هر صدايي بيزارم



حتي اگر صداي آنهايي باشد كه دوستشان دارم



زيراصداي آنها طنين آهنگين صدا يت را در گوشم ميشكنند



آه ميدانم دوست ندارم



اما افسوس ديگران دل ساده ام را كمتر باور دارن



و چه بسا به هنگام گذر ميبينم كه بر من ميخندن



زيرا آشكارا مينگرند، نگاهم به دنبال توست

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:32 توسط علی | |

 
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر
شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می
کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

دکتر علی شریعتی
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:28 توسط علی | |

 

  

     روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 19:49 توسط علی | |

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 19:46 توسط علی | |

 

                                       سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
                                           عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد
                                              گر چه خاکسترم و هم سفر باد ولی
                                                 جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:3 توسط علی | |

وقتی وجودت را حس نمی کنم...

وقتی در تنهایی خود هستم....

وقتی بیشتر از هر بار دلتنگت هستم....

چه کنم؟....کجا روم؟...به که پناه برم؟

گاهی حس می کنم بین ما عشقی نبوده که تو این قدر بی بهانه از من گذشتی....

رهایم کردی....با این که می دانستی با تمام وجودم می پرستمت...

ولی  اشکالی ندارد....اگر تو مرا نمی خواهتی من تو را می خواهم...

رسم عاشقی این است...

اری رسم این است....

                 هیچ وقت این قدر عاشق نشو که عشق به تو خیانت کند

ولی همین که در چشمانت می نگرم و خودم را می بینم...برایم کافیست...

حتی...حتی اگر اشک لذت دیدنت را از من بگیرد.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 19:45 توسط علی | |

کجا می ری با این همه احساسی که داری به من ؟ دلت چقدر غصه داره .. گریه نکن حرفی بزن ! می ری ولی کجا می خوای یاد منو جا بذاری ؟ فکر می کنی که هیچ جایی تو دل من نداری ! کجای کاری عشق من ؟ باور نداری عشق من ! کارم تمومه بعد تو .. خبر نداری عشق من ! نشد که باز نگات کنم .. عاشقونه به راحتی نشد بگم دوست دارم .. وای از دل خجالتی
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 19:29 توسط علی | |

الف. علائم غير حتمي: يعني علائمي كه اتفاق مي افتد ولي به معني نزديك بودن ظهور نيست. بلكه شايد مدت زيادي از غيبت هنوز باقي باشد؛ اين علائم زياد است كه بعضي از آن ها عبارتند از:
1-رواج گناه و بي بند و باري و بد حجابی... .
2-فراموش شدن و عمل نكردن به دستور امر به معروف و نهي از منكر.
3- منع حاجيان از زيارت خانه خدا به مدت سه سال.
4- شبيه شدن مردان به زنان و زنان به مردان در لباس پوشیدن و شکل و قیافه.
5-گرفتاري مردم به خوف و عناد و گراني نرخ ها و كمي اموال و مرگ و خونريزی... .
6- رواج موسیقی در جمع مسلمين و بی توجهی نسبت به آن.
7- علني شدن فروش و استفاده شراب و غيره ... .
ب. علائم حتمي: يعني علائمي كه با واقع شدن آن ها به فاصله چند ماه ظهور حضرت واقع مي شود و اين علائم هنوز اتفاق نيفتاده است؛ بعضي از آن ها عبارتند از:
1- صیحه آسماني.
2- خروج سيد یمانی.
3- خروج سفیانی.
4- كشته شدن نفس زكيه.
5- خسف بیداء .( فرو رفتن زمین در بیداء)
با اين حساب مي توان گفت : علائمي كه ظاهر شده است ، علائم غير حتمي و عام است. از علائم حتمي ظهور هم تا كنون چيزي محقق نشده است.
در مورد تاريخ وقوع ظهور حضرت هم نمي توان به طور دقيق سخني گفت زيرا كه علم آن را جز خدا كسي نمي داند.در روايات هم شاهد آن هستيم كه تعيين كنندگان وقت ظهور مورد لعن قرار گرفته اند.
با اين حساب مراجع عظام هم در اين مورد نظر صريحي نمي دهند. بله با وجود علائمي كه روز به روز بيشتر خود را نشان مي دهد مي توان گفت ظهور نزديك مي شود. اما تعيين سال آن حتي به طور حدس و گمان هم صحيح نيست
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 22:23 توسط علی | |

 

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد  رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...  

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:0 توسط علی | |

سلام فک نکن من بی وفام ابجی منتزرطم یه دنیا منتظرتم

یه رد پای لا اقل از خودت بزار

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 20:39 توسط علی | |

 

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!


ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند


ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!


درون کلبه ی خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!


و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم


درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!


کسی حال من تنها نمی پرسد


ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!


که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 11:40 توسط علی | |

 

             

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 9:19 توسط علی | |

 

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 9:18 توسط علی | |

 

            

ای روزه داران اگر چنین می خواهید ، دهان از آنچه غیر خدایی است ببندید

و چشم را به آنچه شیطانی است نگشایید و گوش را آلوده هر زمزمه پلید نسازید

و حتی خیال باطل را هم از دروازه دلها بزدایید . . .

 

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 18:33 توسط علی | |

 

           

به نام ستاره ی شب تاریکم…یک شب خوب تو اسمون…یک ستاره چشمک زنون…خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 13:19 توسط علی | |

 

             http://aliznia.persiangig.com/image/cry.jpg

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من مي خندی .

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:15 توسط علی | |

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت حتی از من؟

گفتم نگران روزیم

گفت آن با من

گفتم تنهایم گذاشتند تنها ماندم

گفت تنها تر از من؟

گفتم خدایا تو چقدر دوری؟

گفت تو یا من؟

گفتم خدایا عاشقم

گفت عاشق تر ازمن؟

گفتم خدایا چرا انقدر میگویی من؟

گفت چون من توام و تو از من...

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 19:51 توسط علی | |

                  عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

                                                    زندگی یعنی :


                   ***بخند ٬ هرچند غمگینی***

         

              ***ببخش ٬ هرچند که مسکینی***

       

             ***فراموش کن هر چند دلگیری ***

     

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:29 توسط علی | |

                     عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي

           

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:19 توسط علی | |

منم ، دلتنگ دلتنگم ،
منم ، يک شعر بيرنگم                                                                                       
منم ، دل رفته از چنگم ،
منم ، يک دل که از سنگم
منم ، آواز طولاني ،
منم ، شبهاي باراني
منم ، انساني ام فاني ،
خداوندا تو ميداني

منم ، در متن يک دردم ،
منم ، برگم ، ولي زردم
منم ، هستم ، ولي سردم ،
منم ، مرده م ، منم مرده م
منم ، يک بغض پر باران ،
منم ، غمهاي بي سامان
منم ، هستم دراين زندان ،
منم ، زخمهاي بي درمان
منم ، دارم تب و تابي ،
ز تنهائي ، ز بيتابي
منم ، رفته به گردابي ،
مرا بايد که دريابي

دعا کن عشقم برگرده کنارم دوباره....

 

                                                                                                                                             

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 23:8 توسط علی | |

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 22:53 توسط علی | |

                  منتظرتم عشقم تا روزی ببینمت

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 20:31 توسط علی | |

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!



نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:18 توسط علی | |


از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:
مرگ ( مرگ)
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:1 توسط علی | |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ